|
تو باش و بمان...
|

مَوْلاىَ يا مَوْلاىَ اَنْتَ الْمَوْلى وَاَ نَا الْعَبْدُ وَهَلْ يَرْحَمُ الْعَبْدَ اِلا الْمَوْلى ....
چقدر هوس فکر کردن به چیزهای قدیمی کهنه که جزئی بودند و حالا فراموش شدند، را دارم. مثل به نام خدای بالای ورقه های امتحان دیکته و اسم و فامیلم را که مادر بالای برگه می نوشت.با آن دست خط صاف و یکنواخت و تمیز.دویدن های بعد از تعطیل شدن از مدرسه تا خانه و مسابقه گذاشتن با شهره که یک سالی از من بزرگتر بود.کتاب قصه هایی که که همیشه دوستشان داشتم و بهترین و دوست داشتنی ترین هدیه هایم بود.مداد رنگی فابر کاستلم که از کیش خریدم و هیچوقت دلم نیامد با آن نقاشی بکشم و شوق داشتنش برایم لذت بخش ترین شوق دنیا بود.
بوی استامبولی پلوی مامان این لحظات آخر حسابی گیجم کرده...
... و گریه اش میگیرد.باورم نمیشود.گریه ی پدر را تا به حال ندیده بودم." من فولادم و فولاد هرگز زنگ نمیزند. "
اما فولاد گریه میکند واین به چشم من دردناکتر از زنگ زدن است.میترسم و این ترس بخصوصی است.شاید هم ترس نیست و من اسمی برایش نمیشناسم.حس تازه ایست، مثل یک جور درد که توی بدن نیست اما وجود دارد، توی هواست، توی دنیاست، توی تاریکی بیرون است، یک جور زخم یا درد قدیمی که مال همه است، مال مادر و مستر غزنی و شوکت اعظم خانم و حسن آقا و تمام آدم های دنیاست- حتی آدم های پولدار، یا آرتیست های خوشگل توی مجله های مد، حتی پدر، حتی شاه .
دو دنیا - گلی ترقی
- شب آرزوها....