|
تو باش و بمان...
|
از پس پرده نگاه کن / مثل شطرنجه زمونه/ هرکسی مثل یه مهره / توی این بازی میمونه/ یکی مثل ما پیاده / یکی صدساله سواره/ یه نفر خونه بدوشه/ یکی دوتا قلعه داره/ یه طرف همه سیاهن/ یه طرف همه سپیدن /روبری هم یه عمره/ ما را دارن بازی میدن / اونا که اول بازی / توی خونه تو و من / پیش پای اسب دشمن / اونهمه سرباز و چیدن / ببین امروز هم تو بازی/ میون شاه و وزیرن /هنوزم بدون پرچم / پشت ما سنگر میگرین/ تاج و تخت شاه دیروز / در قلعه شون نمیشه /بخیالشونه که این تاج /سرشونه تا همیشه/ یادشون رفته که اون شاه/ که به صد مهره نمی باخت/ تاج رو از سرش تو میدون/ لشکر پیاده انداخت / اون که ما رو بازی میده/ اونیکه مهره را چیده / اون که نه شاهه نه سرباز /نه سیاهه نه سپیده/
اینو پردیس زده توی وبلاگش امروز
تعطیل شد تا شهریور.این هم نقل این دانشگاه ...که هر روزش همیشه اش پر از اعتراض بوده و سکوت...دلم گریه میخواهد برای تمام بیست روز گذشته...دلم بغض دارد برای تمامی روزهای آینده...و تو میگویی صبور باش و قوی...میگویی اگر به خاطر خانواده ات نبود زودتر از اینها رفته بودی...میگویی...میگویی چشمانت را قوی تر کن برای روزها و سال هایی که بیاید...و من در برابر تو قول روزه سکوت را به خودم میدهم...میگویی بخند.....گریه میکنم .. میشنوی...
صدای الله اکبر و بوق ماشین ها می آید..چقدر دلم میخواهد فریاد بزنم....
ای کاش
هزار تیغ برهنه
بر اندوه تو می نشست
تا بتوانم
بشارت روشنی فردا را
بر فراز پلک هایت
نگاه کنم
اینک
صدای آن یار بی دریغ
گل می کند در سبزترین سکوت
و گلهای هرزه را
در بارش مداوم خویش
درو می کند
جنگل
در اندیشه های سبز تو
جاری ست
- خسرو گلسرخی
تابستان گرم پر از هلو و آلو زرد سلام...شمسه ام را شروع میکنم.قاب منبتم را ادامه میدهم.به رصد خانه سر میزنم فردا .منتظر جواب آن تقاضای کار کوچک می مانم.شیرازگردی را هم شروع میکنم.مسافرت هم اگر بشود...هرچه خدای این روزها بخواهد.....
آبی دریا قدغن..شوق تماشا قدغن...عشق دو ماهی قدغن با هم و تنها قدغن..برای عشق تازه اجازه بی اجازه...پچ پچ و نجوا قدغن رقص سایه ها قدغن.....در این غربت خانگی بگو هرچی باید بگی ...غزل بگو به سادگی...بگو زنده باد زندگی..از تو نوشتن قدغن گلایه کردن قدغن...تو قدغن من قدغن....برای روز تازه اجازه بی اجازه......
چشم مخملی من
شکوه آینده
امروز
این عشق ماست ، عشق به مردم
بگذار
درفش سرخ
زیبایی ترا بستایم
من کور نیستم
باید ترا بستایم می دانم
اما کجاست
جای دیدن تو
وقتی که هم وطنم برده
و خاک خوب ترا جراحی می کنند..
باید که خاک من
از خون من
بنا گردد
بنای آزادی
بی مرگ و خون
کی میسر شد ؟
پیکار می کنم
می میرم
این است عشق من
می دانی؟
من ایرانی ام
خسرو گلسرخی

- اوضاع خوب نیست.هیچ جای اینجایی که سرزمین من است..
فعلا که دانشگاه تعطیل.امتحانا لغو.تو خونه ام با هزارتا کار ولی دست و دلم به هیچ کاری نمیره.به این تکه چوب مشغولم ولی ذهنم شلوغتر از همه این هفته بی همه چیزه.
تو می بیینی خدای این روزها...
- دلم همین مزرعه گندم را میخواهد همین.

بی نهایت غمگینم و عصبانی.بی نهایت شاکی و کلافه م.این روزها این حرفها این کارها این و این و این ....این اشک ها و خون ها تا کی باید بریزد این فریادها تا کی باید در نطفه خفه شوند این تعصب و نفاق تا کی...به کدام امید جوانه زدن...وقتی همه چیز....مادربزرگی که دو عمویم را در آن جنگ از دست داده است دیروز چقدر دعا می کرد چقدر ...از این وضعیت نا به سامانی که به خیال خام همان عده چند چند میلیونی رقم زدند...که چه...همه مان شاکی همه مان از این دروغ ها خسته...پدربزرگی که با تمام حال وخیمش که حتی نمی تواند راه برود برای همان امید جوانه زدن جمعه با چه حالی آمد...که حالا همه چیز برعکس میشود..تمام تیرهایی که نرسیده شکسته میشوند...و حالا تمام اشک هایی که ریخته میشود...تمام زخم هایی که سرباز میکنند...تمام آرامشی که به هم میریزد...تمام خونهایی که سیاه میشود....
لعنت بر تو لعنتی
یکشنبه.۲۴خرداد
شد زمین مست آسمان مست
بلبلان نغمه خوان مست
باغ مست و باغبان مست
باغ مست و باغبان مست.....
خون می آید دو قطره نه سه قطره نه بیشتر میشود..آقای تازه وارد به من چسب زخم میدهد ..دستمالی که را دور تا دور انگشت اشاره پیچیده ام باز میکنم ... این اسلیمی اینبار روی چوب روحم را از زمین و زمان و آدمهاش به قدر ذره ای هم که شده جدا میکند...چوب گلابی هست و رنگش را دوست میدارم..آقای جهانشاهی آرام و مسلط قلم زدن می آموزد، این چاقو دستم را برید بالاخره،آنطرف تر خانم برفی و دیگران از انتخابات و جومونگ و ماهی گوشتخوار و لباس سی و هشت هزار تومنی ستاره فارس حرف میزنند و قلم میزنند..اینطرف من و دو آقای دیگر کنار آقای جهانشاهی..چاقو که سر میخورد آقای جهانشاهی است که میگوید حواست جمع...میگویم سرم خیلی شلوغ است و تمرکزم را گاهی از دست میدهم ولی راه افتاده ام و این چوب و این قلم و این موسیقی جدایم میکند از همه چیز...حتی به قدر ذره ای...قطره ای...دوباره سراسر فضا را پر میکند این نغمه و من مست مست...
تو زمزمه ی چنگ و عود منی
نغمه ی خفته در تار و پود منی
تو ساغر و جام و سبو ی منی
مایه ی هستی و تار و پود منی
گرچه مست مستم نه می پرستم
به هر دو جهان مست به عشق تو هستم
به هر دو جهان مست به عشق تو هستم...
به وقت چندین روزهای پیشتر...
کودکیم را لا بلای درختان انارش خوب یادم هست...جمعه است و هوا گرم کویری با همان خانه های خشتی و کاه گلی یزدی...پیرمرد هفته پیش تمام کرد بعد از صد و چند سال...هنوز زمزمه شعرهایش در گوشم هست..هنوز آن خانه و حیاطش ...هنوز همه چیزش به یادم هست...پدر ٍ مادر بزرگ...اینبار هم خانه شکل امروزی به خود گرفته بود هم آدمهاش...جمعه است و این شهری که قبل ترها خاتمی ،خاتم نامیدش..باغ توت می رویم و توت چینی..بعد زردآلو...دلم پیش مزرعه گندم کنارش است..دایی قاسم ملک و زمین زیاد دارد و شوق مرا که میبیند تعجب می کند..دایی پدری ست...که همیشه از خانه اش با نان تازه زندایی و ماست و زردالو و توت و پسته به شیراز برمیگردیم...روحم تازه شد بعد از همه ی این چند ماه...هرچند برای چند ساعت و دوباره بحث و جدل و ....مادر...
صدای نماز خواندن دایی ست...عجیب آرامم میکند...صبح میشود باز...
خواب کم.فکر ممتد.فکر.روزهایی که بیاید.فکر.شمارش معکوس برای پایان.برای رفتن از این جا.
و آرامی که تویی برایم...خوب میشوم خوب...
دایره ام را پر و خالی میکنم از این رنگها و لبخند تلخ و نگاهی که به این دستها خشک میشود...بازی شلوغ سرگرم کننده ایست...گرگها خوب بدانند در این ایل غریب ...گر پدر مٌرد تفنگ پدری هست هنوز...
گمان نمیکنم...
چه قدر کار دارم برای انجام ....چقدر...راه میروم..گرم است ....
چهارشنبه.۲۰خرداد