تبليغاتX
خدا، پناه و امیدم
تو باش و بمان...
جاودانه ترینی..

پامچال

 

دلم رنگ میخواهد و رهایی و قلم مو و چوب...اسفند که بیاید دلم هوای گلخانه و کوچه باغی های هفت پیچ و خم میکند  و پامچال و گاهی بهار...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت   توسط مریم.  | 

امیر ،حکایت خنده های خالی ٍ بی باوریست.حکایت انسانی که میتوان تا به سر حد یک رنگی با او بود و بی اعتماد  با او حرف زد.میتوان با او ساعت ها از همه در گفت و سکوت کرد،میتوان در بود و نبودش خندید و خنداند،میتوان پا به پایش شیطنت کرد و بی خیال بود،دلداریش داد و نگران بود...میتوان تلافی کرد و به فکر افتاد ..میتوان بی دغدغه به تناقض های بی هوایش به شعرها و مشاعره های بی سر و ته اش ، ژست های روشن فکری و مهندس گونه اش ، ساده خندید و حیران ماند..میتوان از او ترسید و نفرت داشت....حکایت انسانی که میتوان لابه لای زیرکانه گی هایش رگه هایی از آشفتگی  ٍمهربانی پیدا کرد که  تو را به کجاها نمیبرد و...باز هم بی اعتماد باز میگرداند.حکایت امیر حکایت دوستانه ای بی اطمینان است که گاهی دلت میخواهد تا سالها بعدتر از او با خبر باشی و برایش آرزوی خوب کنی...شاید به خاطر همان باریکه های مٍهر کودکانه ای که معلوم نیست به تاراج کدام تکه از زندگی مرفه گونه اش رفته ...که اینطور افسرده اش میکند و بی اعتماد..که اینطور  تهی اش میکند و بی اعتماد...که اینطور پیوندش میزند با ما و به سخره میکشاند هر آنچه در این حوالی رقم میخورد  میان ٍ هر روز مشترکش با ما...حکایت امیر حکایت کسی ست که هیچ دلیلی برای بودنش در گوشه ی ذهنت نمی یابی و  هست..

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت   توسط مریم. 

تئاتر و عکاسی اش را دوست دارم.

- شدم انبار کاهی که منتظره  یه شعله ست.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت   توسط مریم.  |