|
تو باش و بمان...
|
تو بزرگی مثه اون لحظه که بارون میزنه...
انگار تمام دنیا وایسه و دل تو رو نشونه بگیره، انگار تمام دنیا بچرخه و بچرخه تا دل تو رو به مقصد برسونه، انگار گیج خوردن بعد از یه خواب طولانی، انگار آسمونت بیاد پایین، انگار که خودت بری بالا ، انگار من بشینم و یکی فقط دستمو بگیره که نترسم ، انگار تو انگار من انگار همه چیز برای کوه غم...انگار همه چیز دور ، انگار همه چیز نزدیک، انگار یه کوله پر واسه پرواز ، انگار همه روزای نیومده انگار همه شبای گذشته ،انگار همین مبهم نوشته های من... انگار کوچ، انگار جرات نترسیدن، انگار می فا س...انگار یه غربت وسیع ، انگار یه رفت بدون برگشت ، انگار فرود اطمینان تو به قلب کودکانه ی من، انگار فکر ناچار به جاده یک طرفه تا ابد، انگار پنهانی سفید تو میون کج و تاب صدای کودکانه ی من، انگار هول آرامش تو رو داشتن، انگار موهای خدا، انگار دعای زیر لب من..انگار چشمای آبی خدا،انگار گم شدن تو رهایی...انگار من و اینجایی که می چرخه و می چرخه و دو ر می فا س.....
تو همون خونی که هر لحظه تو رگهای منه...
پیرمرد اونقدر خوند تا چشم پر من خیس شد.زنده ام.زنده.اینو از همین چشمای خیس فهمیدم اون روز ،زنده ام. اینو از آشوب دلم برای آرامش تو فهمیدم. زنده ام. اینو از اینکه هنوز با جرات می تونم از تو جلو همه بگم فهمیدم. زنده ام ،زنده ولی نذار مرگ لحظه ای از نفس بندازه منو...
من همونم که اگه بی تو باشه جون می کنه...
جریان زیر پوستی تو میون غبار همه این حوالی تنها دلخوشی منه
شیراز داغ ولی سبز یه سبز تازه ی پر رنگ.. هواشو دارم نفس می کشم شاید نفس نفس...احساس حضور بی نهایت تو و آرامش بی قراری های من رو دوس دارم حتی اگه سخت ، تلخ ، دور ..
هست و بزرگ...
تو مثه وسوسه شکار یک شاپرکی تو مثه شوق رها کردن یک بادبادکی تو همیشه مثه یک قصه پر از حادثه ای تو مثه شادیه خاک کردن یک عروسکی...
بزرگ هستیه من ، ناشیانه شکر.
