|
تو باش و بمان...
|
فقط به نام تو
قانون و منطق من، تو را می شناسد که هیچ قانون و منطقی را نمی شناسد...
شکر.
فقط به نام تو
درست مثل همین حال که نوای ویولن پریچهر از طبقه ی دوم می آید،زندگی با همه ی گذشته اش ادامه دارد..
هرگز حتی گمان هم نمی بردم زندگی تا به این حد به شرایطش وابسته است،آن هم شرایطی که اکثر اوقات به هیچ وجه دست تو نیست.. و آن غیر اکثر اوقات باقی مانده هم اغلب با سر در گمی و اشتباه و بن بست، از این دست ها می رود....
مثل بچه ای می مونه که وقتی خیلی خیلی کوچیکه یه بار مامان و بابا رو می بینه و دیگه هیچ وقت نمی تونه چهره شونو به یاد بیاره،مثل بچه ای که مامان و بابا بهش می گن توی همین اتاق می مونی تا ما بعدا بیایم و همه با هم بریم مهمونی..بچه باور نمی کنه،گریه می کنه،از تنهایی می ترسه،اونا می رن...بچه می مونه و یه اتاق با در بسته...یه در بسته می مونه و کلی اسباب بازی و دفتر و کتاب قصه و مدادای رنگی و رنگی...یه کم می گذره و شروع می کنه به بازی ...بازی و بازی و بازی...خوشه، اونقدر که حالا کم کم فراموشی میاد و میاد و نمی ره...دیگه مامان و بابا رو از یاد می بره بس که غرقه بازیه...می سازه خراب می کنه می کشه پاره می کنه،هر لحظه هر ساعت بیشتر ذوق می کنه از انبوه چیزایی که داره...ولی بعد هی خسته می شه و هی همه چیز تکراری.گریه می کنه،دلتنگی می کنه،خودشو به در و دیوار می کوبه که اونا بیان که ببرنش،بازم خسته می شه ،به جایی نمی رسه، دیگه مامان و بابا رو هم دوست نداره،فقط می خواد اینجا نباشه..نمونه...شروع می کنه به خرابی و نابودی همه ی چیزایی که ساخته که داشته...حالا دیگه از مامان و بابا هم نفرت داره،براش مهم نیست که کی میان و می برنش.همش داره به اون مهمونی فکر می کنه و توی فکرش هزار تا نقشه می کشه که چه طور می تونه اونجا همه چیزو به تلافیه همه ی این ساعت ها و لحظه ها به هم بریزه و یا یه کم بیشترش چه طور آبروشونو ببره.....
بگذار به حساب ساده ترین نقل روایت آدم و او و اینجا و حال...دیر و زود و سوخت و سوزش توفیر زیادی نمی کند به حالمان،تنها خیال ضیافت می ماند و ناباوری ناگریز و ناگزیر به وجودش...
....مثل همین حال که صدای جدل و دعوای همیشگی پدر و مادر پریچهر از طبقه ی دوم می آید...
مثل همین حال که گریه و ترس کودکانه ی صدف و پدرام در گوشم زنگ می زند...
درست مثل همین حال که ناله ی خفیف ویولن پریچهر می پیچد و می پیچد....
زندگی با همه ی گذشته اش ادامه دارد..هرچند ناشیانه......
این بی کرانه
زندانی چندان عظیم بود
که روح
از شرم ناتوانی
دراشک
پنهان می شد
.
فقط به نام تو
نه از کسی برای من
از من برای من...
اینقدر این خطوط را با خودم برای خودم در ذهن زمزمه کرده ام که....
.
.
.
بانو
بانو
بانو
برو
بگذار بیدار شوم. باید بروم. خیال تو را به دوش کشیدن خرج دارد
کیکاووس یاکیده