تبليغاتX
خدا، پناه و امیدم
تو باش و بمان...

فقط به نام تو

 

 

آشوب ثانیه ها دیگر بی تابم نمی کند،آنقدر به بود تو خو گرفته ام و آنقدر از همه ی چیزی بریده ام که دیگر هیچ صدایی و سکوتی مرا به این دنیات پیوند نمی دهد.راضی ام.هیچگاه راضی تر از کنونم نبوده ام،برای همه ی این تلخی های سخت و سختی های تلخ راضی ام که اینطور حس می کنم هنوز با منی که سختی ها و غم هات را با من شریک شده ای.

گیرم که کسی هم نگاه بی تاب این قلب را ندید،گیرم که هیچ هایی،هوی من نبود،گیرم که دم من بی همدم ماند،چه اهمیت؟

همین که تو باشی و من و کمی از این گوشه،به قدر همه ی همیشه ها کفایت می کند،همین که چیز دیگری نیست،این نگاه را بس.

می دانم که می دانی از سر تسلیم نیست و نه از سر خستگی و ناتوانی در برابر دنیات.از سر  گذشت همه ی آن روزها و شب ها و آدم هاست،از سر عبور همه ی گذشته هاست...از سر همه ی بودهای توست....

دلم نه پیر است و نه خاموش.تنها آرام است و این خوبست.

دلخوش  خوشی های بی لذت هم نیست،بی قرار بی پناهی هم.

تنهای تنها آرام است و با تو و این خوبست.

حال گیرم که دو سه روز هم رفتنم که نه،آمدنم پیش تو طول کشید،آخرش این راه که می رسد به تو..

 

بی کرانگی این هوات

بی کرانگی روزهات...شب هات...

هستی

و این خیلی،

خیلی خوب است.

 

 

 

از این حوالی:

در عجبم از مردمی که خود زیر بار ظلم و ستم اند و بر حسینی می گریند که خود عمری آزاده زیست...

(علی شریعتی)

 

- اگر علی تنهاترین مرد جهان است،حسین غریب ترین مرد جهان است...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت   توسط مریم.  | 

"پاپا جانم

 

    من دوست نداشتم بنویسم حالم خوب است و سلامت هستم و شما چطورید و چه کار می کنید.دلم می خواست همه زندگیم را،همه حس ها و دردها و بدبختی هایم را برای شما بنویسم و نمی توانستم و هنوز هم نمی توانم،چون وقتی پایه های ساختمان افکار و عقاید ما در دو زمان مختلف و در اجتماعی که از لحاظ شرایط متفاوت هستند ریخته شده،چه طور ما می توانیم در میان خودمان حس تفاهم ایجاد کنیم.اگر من بخواهم حرف هایم را شروع کنم باید یک کتاب بنویسم و می ترسم حرف های من شما را متاثر کند و برایتان خوشایند نباشد،اما من هم نمی توانم تا وقتی که این حرف ها توی سینه ام هست احساس رضایت و آرامش کنم و وقتی شما را می بینم خودم باشم،نه یک موجودی که نه می خندد و نه حرف می زند و فقط می تواند کز کند و یک گوشه بنشیند.درد بزرگ من این است که شما هرگز مرا نمی شناسید و هیچ وقت نخواستید مرا بشناسید و شاید شما هنوز هم وقتی راجع به من فکر می کنید مرا یک زن سبک سر با افکار احمقانه ای که از خواندن رمان های عشقی و داستان های مجله تهران مصور در مغز او به وجود آمده است می دانید.کاش این طور بودم،آن وقت می توانستم خوشبخت باشم.آن وقت جهان اتاقک کوچولو (یی بود )..."

 

 

- فروغ فرخ زاد-

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت   توسط مریم.  | 

 

که حالا بگذرد و ...

چند چند سال بعد،نشسته باشم این روبه رو و هی برایت واژه به واژه آب شوم و آب...
که هی سالها بگذرد و این چند چندمین سال برسد...
برسد باز چاره اش به دست تو...
تو بگو این چند چندمین هم که بگذرد چند تای دیگر می ماند به حساب قرارمان؟


این سومین سرد دهمین ماهت هم
گذشت.

فرقش؟
که یکسال پیش برف می بارید
و
امسال هنوز هم بارانی نداریم.
که قبل ترهاش مریم...
و
حالش
مریم.

دونقطه دیگرش بماند برای تو
که اینجا سکوت
بس.


روز خاصی نبود.
تنها غربتش از باقی روزها بیش تر بود.
چهار شب قبل
فقط
سوم دی ماه
بود.

و مریمت
زاده ی سومین روز از دی ماه سرد
هشتاد و شش روز پیش از بهار...

 

M

خنده هایم را تو دوره کن
دیگر نایی برای گریستن از گذشته و خندیدن به آینده ندارم

خنده هایم را تو دوره کن
نمره ی من صفر است ؛
از اول تا انتها
...
از اول تا انتهای دنیا

از اول تا انتهای کلاسی که به پایان کودکی ختم می شود.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت   توسط مریم.  |