|
تو باش و بمان...
|
نشان به آن نشان که هنوز نمیخواهم هنوز باشد
نشان به آن نشان که هنوز می دمم و می تپم
نشان به آن نشان که تو هستی و
همین
.
.
همه ی مرا بس.
"از دوزخ این بهشت رهاییم بخش.در اینجا هر درخت مرا به قامت دشنامی ست و هر زمزمه ای بانگ عزایی و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی...رنج زای گسترده ای.در هراس دم میزنم،در بی قراری زندگی می کنم و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی ست.این حوران زیبا و غلمان رعنا همچون مائده های دیگر برای پاسخ نیازی در من اند اما خود من بی پاسخ مانده ام،هیچکس هیچ چیز در اینجا به خود هیچ نیست.بودن من بی مخاطب مانده است.من در این بهشت،همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.
تو قلب بیگانه را میشناسی که خود در سرزمین وجود بیگانه بوده ای...
دردم ،درد بی کسی بود."
علی شریعتی
آره دل منم میخواد
دلم یه کوچه سرد برفی میخواد... دلم میخواد یخ کنم.. دستام از سرما کبود بشه... دماغم سرخ بشه... دلم انتظار میخواد...
ما اهل ماندن نیستیم خوب من
این را زخم هایمان شهادت میدهند
نقطه
به نام تموم تنهاییش...
نیازی به فریاد نبود
- زندگی اینجوریه چون آدما اینجورین.
شب های روشن٬فرزاد مؤتمن۱۳۸۲
غربتمان جای غریبی می طلبد این روزها ...